#احساس_آرام_پارت_370

_ تو که خودت گفتی برگردونمت، یادت رفته؟ تو راه کافی شاپ هم گفتی

شیرین اخمی کرد و جوابی نداد، نگاه سرد فرهاد را با نگاهی سرد جواب داد، قدمی به عقب برداشت و او هم پوزخند صداداری زد و روی پاشنه‌ی پایش چرخید و به سمت در اتاق رفت، با صدای فرهاد دستش رو دستگیره ی در خشک و در جایش متوقف شد

_من آخر هفته نیستم، تمام مدارکت فردا آماده‌اس، حتی وکالت برای طلاق، نوشتم و امضا کردم بهت می‌دم تو ایران می‌تونی برای جدایی اقدام کنی، چون وکالت دادم سریع‌تر مراحلش انجام می‌شه

شیرین پوزخندی زد و در حالی که در را باز می‌کرد با حرص گفت:

_هه! ازدواج وکالتی، طلاق وکالتی! جالب نیست؟

چند قدم به طرف راهرو برداشت اما پشیمان شد و برگشت، ابروهایش را بالا برد و ادامه داد:

_حالا که فکرش رو می‌کنم به این نتیجه می‌رسیم که خیلی کار درستی کردم از اول بهت جواب منفی دادم، اونوقت محبت هات هم وکالتی می‌شد...

و در را همانطور باز مانده رها کرد و به اتاق خودش رفت. فک فرهاد منقبض شد و به این فکر می‌کرد که دیگر همه چیز تمام بود! او باید از شیرین دل می‌کند و با خود تصمیم گرفت حتی اگر روزی ساسان هم برای همیشه به ایران بازگشت، او در اینجا بماند تا هیچ‌گاه دیگر شیرین را نبیند!

***


romangram.com | @romangram_com