#احساس_آرام_پارت_369
سرش را پایین انداخت و ادامه داد:
_ گفت که تو قراره آخر هفته منو برگردونی ایران...
سرش را بالا آورد و به چشمان فرهاد خیره شد:
_ ولی تو در موردش چیزی به من نگفتی...
فرهاد قدمی جلو آمد، چشم در چشم شیرین با لحنی غمگین و آرام گفت:
_ این خواستهی خود تو بود، مگه نه اینکه از روز اول هم قرارمون همین بود؟ چند روز پیش هم خودت یادآوری کردی، با دکترت صحبت کردم گفت که مراحل درمانت عالی بوده و این چند تستی هم که ازت گرفتن نشونهی بدی نداشته، پس...
شیرین چشمانش را محکم بست و حرفش را قطع کرد:
_ همهی اینارو میدونم، قرارمون بود، میدونم! من گفتم، میدونم! ولی چرا قبل از اینکه به بابا بگی به خود من نگفتی؟!
فرهاد پیش تر آمد، پوزخند محوی رو لبش جان گرفت:
romangram.com | @romangram_com