#احساس_آرام_پارت_368
با صدایی ضعیف و گرفته جواب پدرش را داد:
_ بله بابا، شنیدم، صداتون خیلی بد میاد، بعد باهاتون تماس میگیرم، اگر صدای منو میشنوین من خداحافظی میکنم، مراقب خودتون باشین
آقا سعید با صدای بلندتری گفت:
_ باشه بابا، با فرهاد هماهنگی میکنم، فعلا خدانگهدار
شیرین بی حرف تماس را قطع کرد، دقایقی طولانی گوشی به دست به نقطهی نامعلومی خیره شد، افکار گوناگونی در سرش جولان میداد، پس فرهاد حقیقت را گفته بود، او دیگر هرگز حاضر نبود با او زندگی کند، هرگز حاضر نبود او را به همسری قبول داشته باشد، فرهاد مهربان آنچنان تغییر کرده بود که حتی از عشق کودکیاش به راحتی میگذشت، با اولین حرف و بهانه به راحتی میخواست او را از خود دور کند، فرهاد دیگر آن فرهاد قبل نبود، و با این حرکتش کاملا متوجه شد نفرتی در دل فرهاد کاشته که هیچوقت از دلش بیرون نمیرود، عصبانی از دست خودش و از کار فرهاد که حتی وقتی به اتاقش آمد صحبتی راجع به بازگشتش به ایران نکرده بود به سوی در اتاق حرکت کرد، با عصبانیت و بدون در زدن وارد اتاق فرهاد شد، فرهاد در اتاقش نبود، فکر کرد شاید طبقهی پایین یا به اتاق ساسان رفته باشد، قدمی به درون اتاق گذاشت و اطراف اتاق را از نظر گذراند، اتاقش مثل همیشه مرتب و منظم بود، در همین هنگام فرهاد از در بالکن وارد اتاق شد، پیراهن رکابی مشکی بر تن داشت و بازوان قطورش را با سخاوت به نمایش گذاشته بود، رکابیاش کاملا به تنش چسبیده بود و تضاد رنگ پوست سفیدش با رکابی مشکی عضله های تنومندش را بیش از پیش نشان میداد، شیرین لحظاتی مات فرهاد و به هیبت او خیره شده بود، فرهاد که از حضور ناگهانی شیرین در اتاقش متعجب بود دست پیش برد و از روی تخت پیراهنش را برداشت و به تن کرد، در حال بستن دکمههایش پرسید:
_ کاری داشتی؟ متوجه حضورت نشدم، من تو بالکن بودم و صدای در رو نشنیدم
شیرین آب دهانش را به آرامی قورت داد و با خودش فکرکرد، فراموش کرد که برای چه کاری به اینجا آمده بود؟ کمی فکر کرد و یادش آمد چقدر از دست فرهاد عصبانی است؛ انگشت اشاره ی دست راستش را بالا برد و تا خواست حرفی بزند فرهاد را متوجه ی خود دید که با چشمانی غمگین و براق نگاهش میکند، دستش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید، اخمی کرد و گفت:
_ داشتم با بابا حرف میزدم...
به فرهاد نگاهی انداخت، فرهاد سرش را تکانی داد که یعنی خب، ادامه بده
romangram.com | @romangram_com