#احساس_آرام_پارت_366

فرهاد نگاه از پنجره گرفت و شانه‌اش را به آن تکیه داد، دستانش را روی سینه‌اش جمع کرد و رو به شیرین جواب داد:

_ عمو زنگ زده بود، خاموش بودی به من زنگ زد، یه کم حرف زدیم، گفت بهت بگم گوشیتو روشن کنی کارت داره.

شیرین نیم‌نگاهی به فرهاد انداخت:

_ فردا بهش زنگ می‌زنم، الان دیروقته

فرهاد سرش را پایین گرفت:

_اینجا دیروقته اونجا که نیست، درضمن ممکنه کار مهمی باهات داشته باشه که به نفعت باشه، بهتره همین الان بهش زنگ بزنی

سپس صاف ایستاد و ادامه داد:

_ من بیدارم، اگر کاری داشتی صدام کن

و بلافاصله قبل از اینکه شیرین جوابی بدهد یا سوالی بپرسد اتاق را ترک کرد. شیرین متفکر به سمت گوشی‌اش رفت، نگران شده بود، نکند برای پدر و مادر یا برادرهایش اتفاقی افتاده باشد، منظور فرهاد چه بود؟ ممکن است چه نفعی برایش داشته باشد؟! با این افکار و دلی آشوب گوشی‌اش را روشن کرد و با پدرش تماس گرفت، با سومین بوق پدرش جواب داد:


romangram.com | @romangram_com