#احساس_آرام_پارت_359

_ مگه من شروع کردم که تموم کنم؟ شیدا جون سوال پرسید جواب دادم، مگه نه شیدا جون؟

کلافگی از حرکات فرهاد کاملا مشخص بود سرش را به چپ خودش چرخاند و به ناگاه نگاهش در نگاه شیرین قفل شد. حرف‌های زیادی داشت که دلش می‌خواست به او بگوید ولی با حرف‌هایی که در ماشین از شیرین شنید قفل محکمی بر لب زد که حاضر نبود با هیچ کلیدی آن را باز کند، ترجیح می‌داد که حرف‌هایش چون رازی سر به مهر در دلش باقی بماند.

کم‌کم جمع از آن حالت سردی خارج شد و دیگر خبری از کنایه ها به یکدیگر نبود، طبق معمول ساسان با حرف‌هایش خنده را بر لب‌های حاضرین می‌نشاند؛ شیرین اما هیچ از حرف‌هایشان نمی‌فهمید و تنها لب‌هایش به نشانه‌ی خنده کش می‌آمد. سرانجام شیدا خم شد و از زیر پایش جعبه‌ای بالا آورد و ویولونش را از داخل آن بیرون کشید، همه استقبال کردند و شیدا آن را روی شانه و زیر چانه‌ی خود گذاشت و با مهارت آرشه را روی تارهای ویولون کشید. صدای آهنگی پر سوز از سیم‌هایش برخاست، ساسان سر انگشتانش را روی میز گذاشت و پرسید:

_این آهنگ رو نباید با ارگ زد؟

گویا همه از همان ابتدا حس گرفته بودند که به او نهیب زدند تا ساکت باشد، ساسان با نگاه کردن به اطرافیان چشمی گفت و چشم‌هایش را بست و با حالت مسخره‌ای نشان داد که او هم حس گرفته، صدای شیدا در فضا رها شد،



با اینکه شیرین از چیزی که شیدا می‌خواند کلمه‌ای را نمی‌فهمید اما با این حال غم درون صدایش آواری شد روی سرش:

فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم

بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم...


romangram.com | @romangram_com