#احساس_آرام_پارت_357

_تازه خودش اون‌روز گفت من برادرشم، وقتی اون من رو برادر خودش می‌دونه من چطور به بقیه همسرم معرفیش کنم؟

چشم از چهره ی ناراحت و چشمان غمگین شیرین گرفت و رو به ساسان ادامه داد:

_ بس کن این مسخره بازیا رو ساسان، از اولش هم قرار بود وقتی خوب شد برگرده، از من چه انتظاری؟

با اشاره به سرش خودش ادامه داد:

_برم کسی رو که تو تمام فکر و ذهنش رفتن ثبت شده به بقیه ی بچه ها بگم با همسرم، با خانم، با زنم، با عشقم، آشنا بشید؟! بعد از رفتنش چی بگم؟ چطوری بگم طلاقش دادم؟ من هیچی، وجهه‌ی شیرین خراب نمی‌شه؟ تمومش کنین! بقیه دارن نگاه می‌کنن و حتما بابت این مسخره بازی ها براشون سؤال پیش اومده، بیش‌تر از این من رو خار و خفیف نکنین

و بلافاصله برگشت و به سمت میز حرکت کرد، با جمله ی آخرش جگر شیرین آتش گرفت، هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد با یدک کشیدن عنوان همسری‌اش برای فرهاد باعث خفت و خاری‌ باشد، با نگاهی غمگین و مظلوم آتش به جان ساسان ریخت، ساسان هم فکرش را نمی‌کرد که رفیقش تا این حد غرق در شکست باشد که حتی یک شوخی دوستانه را به خفت و خاری تعبیر کند، یک‌بار چشمانش را باز و بسته کرد و با این‌کار سعی کرد به شیرین آرامش بدهد، شیرین هم بغضش را فرو داد و همراه ساسان به سمت میز حرکت کردند، با رسیدن به میز شیدا با لحنی که شیطنت در آن موج می‌زد رو به ساسان پرسید:

_ خبریه ساسان؟

و چشمکی زد و با سرش به شیرین که در حال نشستن بود و نگاهش نمی‌کرد اشاره کرد، ساسان نیم نگاهی به شیرین انداخت و جواب داد:

_ تا شما دنبال چه خبری باشی شیدا خانم


romangram.com | @romangram_com