#احساس_آرام_پارت_354

_ دخترعموی عزیزم شیرین، که چند روزی مهمان من هستن...

به چشمان شیرین زل زد، با این حرف فرهاد خنده بر لب های شیرین و ساسان ماسید، او همسرش را دخترعمویش معرفی کرده بود، این بدان معنی بود که نمی‌خواست کسی از نسبت واقعی‌شان مطلع شود، همانطور که به چشمان هم زل زده بودند فرهاد ادامه داد:

_چند روزی اینجا مهمان من هستن برای انجام یه سری آزمایشات ریوی، بعدش برمی‌گردن ایران

با سلام و خوش آمد گویی دوستان فرهاد و ساسان شیرین نگاه از چشمان بی احساس فرهاد گرفت و با لبخندی زورکی به تک تک‌شان سلام داد، دختر چشم سیاهی با لبخند رو به آنها گفت:

_ چرا ایستادین؟! بشینین

فرهاد به سمت یکی از صندلی ها رفت و آن را برای شیرین بیرون کشید ولی قبل از اینکه شیرین بنشیند ساسان گفت:

_ من دو دقیقه با شیرین جون کار دارم، همراهم میایی عزیزم؟!

شیرین با عذرخواهی کوتاهی از جمع خارج و همراه ساسان به کنار یکی از ستون های سالن رفتند، کاملا در دید بقیه بودند و ساسان هم دقیقا همین را می‌خواست، دستانش را دراز کرد و هر دو دست شیرین را به دست گرفت و با نگاهی که سعی می‌کرد بسیار عاشقانه باشد به صورت شیرین زل زد، شیرین متعجب از این حرکت ساسان با چشمانی گرد شده به ساسان خیره شد:

_ ساسان حالت خوبه؟ چیکار می‌کنی؟!


romangram.com | @romangram_com