#احساس_آرام_پارت_353

ساسان قهقهه ای سر داد:

_هیچی به خدا فقط می‌خوام حال این شیدا گرفته بشه وقتی شیرین رو همراه تو می‌بینه

شیرین که از صبحت‌هایشان سر درنمی‌آورد نگاهی به فرهاد انداخت ولی فرهاد به‌جای جواب دادن به ساسان فقط سری به نشانه ی تاسف تکان داد و حرکت کرد، ساسان و شیرین هم به دنبالش روانه شدند، با رسیدن به میز بلندی که هشت صندلی دورش چیده بود، همگی از جا بلند شدند و فرهاد با صدای بلند و خوشرویی ساختگی سلام کرد و با تک تک آقایان دست داد و برای خانم‌ها سری به نشانه ی آشنایی تکان می‌داد و احوالپرسی می‌کرد، در این میان ساسان با چشمانی که شیطنت از آن می‌بارید به دیگران نگاهی انداخت و با صدای بلند گفت:

_ بچه ها مهمون ویژه ی فرهاد ایشون هستند...

و دستش را به سمت شیرین دراز کرد و ادامه داد:

_ فرهاد معرفی کن

فرهاد که حالا دیگر مطمئن شده بود نقشه ی ساسان چیست با لبخندی دلنشین کنار شیرین ایستاد و دست راستش را پشت کمر شیرین گذاشت:

_ بله ساسان درست می‌گه، من یه مهمون ویژه دارم. معرفی می‌کنم...

سرش را به سوی شیرین چرخاند و ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com