#احساس_آرام_پارت_352
_ زود بیا داداش که میخوام حال بعضیا رو بگیرم، آخ که قیافه ها دیدنیه وقتی شما دوتا باهم وارد میشین
فرهاد نیم نگاهی به شیرین انداخت و به رو به رویش زل زد، متعاقبا شیرین نگاهی به فرهاد کرد، فرهاد با تعجب پرسید:
_ حال کیا؟! چطور مگه؟ اتفاقی افتاده؟!
ساسان ریز خندید:
_ حالا شما بیایین، بهتون میگم، فعلا
و بلافاصله تماس را قطع کرد، فرهاد متعجب گوشه ی لبش را به معنی سر درنیاوردن از حرفهای ساسان پایین کشید و بر سرعت ماشین افزود دقایقی بعد به کافی شاپ رسیدند، هر دو بی میل از این جمع دوستانه پیاده و دوش به دوش هم وارد کافی شاپ شدند، ساسان که منتظر رسیدنشان بود از جایش بلند شد و به استقبالشان رفت، با خنده نزدیکشان شد:
_ کجایین شما؟! همه اومدن یک ساعته منتظر شماییم
فرهاد که احساس میکرد ساسان قصد و نیت خاصی دارد پرسید:
_چی شده؟ باز چه نقشه ای تو سرته؟ قراره چه دسته گلی به آب بدی؟
romangram.com | @romangram_com