#احساس_آرام_پارت_351

_ خسته‌ام فرهاد! خیلی غریب تر از اونی هستم که فکرش رو بکنی، اینجا اذیت می‌شم، دلم برای خیلی چیزها تنگ شده...

نتوانست حرف دلش را بزند، بگوید که از بی تفاوتی فرهاد اذیت می‌شود، بگوید که همان فرهاد قبل را می‌خواهد و از حرف‌هایش پشیمان است! صدای فرهاد زنگ‌دار در گوشش پیچید:

_ من که دیگه کاری به کارت ندارم، پس چرا اذیت می‌شی؟

آرام سرش را برگرداند و به فرهاد نگاه کرد، فرهاد تاب دیدن اشک‌هایش را نیاورد و به سرعت رویش را به سمت خیابان برد. دل شیرین از این کار فرهاد بیش از پیش گرفت، این حرکت او برای شیرین تعبیر دیگری داشت؛ با خود فکر کرد که فایده ندارد، فرهاد دیگر هرگز او را نمی‌خواست! حق داشت، اگر او هم این حرف‌ها را می‌شنید دیگر حتی نام او را بر زبان نمی‌آورد... بغضش را با آب دهانش فرو برد و دردمندانه گفت:

_ دوست دارم هرچه زودتر برگردم ایران، اینجا برام مثل قفس شده، از اینجا و آدم‌هاش متنفرم!

چه کسی می‌دانست با شنیدن این جملات در دل فرهاد عاشق چه آشوبی برپا بود؟!

آب دهانش را با صدا قورت داد و پایش را روی پدال گاز فشرد، صدای زنگ تلفن همراهش بلند شد، ساسان بود، تماس را برقرار کرد و با صدایی مغموم گفت:

_جانم ساسان؟! تو راهیم...

ساسان آرام خندید و حرفش را قطع کرد:


romangram.com | @romangram_com