#احساس_آرام_پارت_350

_نه

و در ماشین را باز کرد و پیاده شد و محکم آن را به هم کوبید، شیرین که انتظار این کار را نداشت از جا پرید و زیر لب زمزمه کرد:

_دیوانه شده!

بعد دستش را زیر چانه برد و رفتنش را نظاره کرد، پسر عمویش بسیار زیبا و خوش اندام بود، هیکل مناسبی داشت و از مردهای هم سن خودش یک سر و گردن بالاتر بود. داشتن فرهاد برای هر دختری آرزوی محالی بود چون او همه چیز را باهم داشت، زیبایی و نجابت و مهربانی از خصایص بارز او بود ، او را دوست داشت ولی بنا به دلایلی که فقط خودش می‌دانست مجبور شد دست رد به سینه ی او بزند، آن هم به بدترین شکل ممکن، اگر آن حرف‌های سنگین را به فرهاد نمی‌زد هرگز دست از سرش برنمی‌داشت و شیرین می‌دانست به آن زودی از دستش خلاصی نخواهد داشت. به روبه‌رویش خیره شد و آه بلندی کشید، روز خواستگاری را یادش آمد، از حرف‌های عمویش شوکه شده بود، اصلا انتظار نداشت برای او چنین برنامه ای تدارک دیده باشند بدون اینکه حتی نظری از او بپرسند، دختر نازپرورده ای بود که همیشه شعارش حفظ غرور بود و آن را سرلوحه‌ی زندگی‌اش قرار می‌داد، دوست نداشت کسی نظرش را به او تحمیل کند، آن هم در مورد ازدواج این مسأله‌ی بسیار مهم زندگی‌اش، وقتی متوجه شد همه جز خودش در این باره تصمیم گرفتند عصبانی شد و او هم تصمیم گرفت با همه بجنگد، فرهاد را مناسب زندگی مشترک می‌دانست ولی مغرورانه سعی داشت این مورد را از ذهنش پاک کند تا راحت تر بتواند با همه‌ی آنها برخورد کند و این کار را هم کرد، با تصمیمی عجولانه و از روی غرور زندگی و خوشبختی و همه‌ی افرادی که در زندگی‌اش برایش عزیز و دوست داشتنی بودند را از دست داد؛ با فکر کردن به این موضوع قطره اشکی از چشمش سرازیر شد که با باز شدن در ماشین سریع آن را از روی گونه پاک کرد، اما از چشمان تیزبین فرهاد دور نماند و هنگام سوار شدن پاک کردن اشک‌هایش را دید، در سکوت روی صندلی نشست سیگاری که خریده بود از پاکت خرید خارج کرد و بدون اینکه به صورت شیرین نگاه کند آن را روی پایش گذاشت، چند قلم از خوراکی‌هایی که دوست می‌داشت را برایش خریده بود، شیرین نگاهی به پاکت انداخت و آرام و زیر لب تشکر کرد، فرهاد تیزتر از آن بود که متوجه ی بغض صدایش نشود، دلش آشوب بود و می‌خواست هرچه زودتر علت ناراحتی و غم شیرینش را بداند ولی با این حال ترجیح می‌داد حتی برای دقایقی هم که شده تنها سکوت کند.

سیگاری روشن کرد و هنوز اولین پک را نزده بود که سیگار از روی لب‌هایش ناپدید شد، با تعجب به سیگاری که حالا در دستان شیرین بود نگاه کرد. آری! شیرین اجازه نداد انگشتان فرهاد برای گرفتن سیگار بالا بیاید و به محض اینکه فرهاد آن را روشن کرد شیرین از روی لب‌هایش کشید و غرید:

_ بسه دیگه فرهاد، چقدر سیگار می‌کشی! هم خودت رو خفه کردی هم اطرافیانت رو از دود این لعنتی مستفیض کردی!

اما اشک‌هایی که از قبل بی اجازه راه چشمان و گونه‌اش را در پیش گرفته بودند دوباره سرازیر شدند و مانع ادامه‌ی حرف‌هایش بودند. فرهاد فرصت را غنیمت دانست و زیر سیگاری ماشین را بیرون کشید و در حالی‌که سیگار را از شیرین گرفت و در زیر سیگاری خاموش می‌کرد آرام پرسید:

_ این اشک‌ها برای سیگار کشیدن منه یا دلیل دیگه‌ای داره؟

دل شیرین از لحن فرهاد لرزید، دلش می‌خواست سر بر سینه‌ی فرهاد بگذارد و عقده‌های دلش را خالی کند. با شناختی که از فرهاد داشت، می‌دانست او هم در سکوت به حرف‌هایش گوش فرا می‌دهد و دست نوازش بر سرش می‌کشد. اما خود را این سوی پرتگاه و فرهاد را در آن سو می‌دید که با حرف‌هایش پل میان خودشان را خراب کرده و حالا پشیمان است. نگاه از فرهاد گرفت و سرش را برگرداند، لب‌هایش لرزید و اشک‌هایش از هم سبقت گرفتند و به هق‌هقی سوزناک تبدیل شدند:


romangram.com | @romangram_com