#احساس_آرام_پارت_349
مخاطبش شیرین بود ولی نگاهی به او نکرد، شیرین با دیدن ساعت از جا بلند شد و وسایلش را جمع کرد و بعد کیف به دست کنار در اتاق منتظر فرهاد ایستاده بود، فرهاد لپتاپش را خاموش کرد و فندکش را برداشت و به او ملحق شد، همپای هم تا ماشین رفتند، هر دو سوار شدند و فرهاد حرکت کرد، کمی بعد کنار یک سوپرمارکت نگه داشت، از شیرین پرسید:
_چیزی لازم نداری؟!
شیرین بدون اینکه نگاهش کند آرام لب زد:
_نه
نگاه فرهاد چند لحظه به صورتش خیره ماند، با خود فکر کرد
«واقعا چیزی لازم نداشت یا چون او پرسیده بود جواب نه را شنید؟! چرا هر وقت ساسان از او میپرسید میگفت هله هوله میخوام ولی از من چیزی درخواست نمیکنه؟! یعنی تا این حد از من بدش میاد که حاضر نیست براش کاری انجام بدم؟!»
در این افکارش غوطه ور و به شیرین خیره بود، شیرین که سنگینی نگاه فرهاد را احساس کرده بود سرش را به طرفش برگرداند و نگاه فرهاد را به خود خیره دید، ابرویش را بالا برد و پرسید:
_چیزی شده؟!
فرهاد اخمی کرد و نگاه از او گرفت و مثل خودش لب زد:
romangram.com | @romangram_com