#احساس_آرام_پارت_348

راهش را کشید و به سمت میزش رفت، ساسان که ساکت ایستاده بود جدی شد و نگاهی به سمت فرهاد انداخت تا عکس العملش را ببیند، فرهاد با جمله ی آخر شیرین لبخندش محو شده بود، اخم کرد و دست پیش برد که پاکت سیگارش را بردارد که ساسان پیش دستی کرد و و پاکت سیگار را قاپید و گفت:

_ آخ که امروز اصلا سیگار نکشیدم، بعد از این تمرین کششی که به دل و روده هام دادم سیگار می‌چسبه...

یه نخ سیگار از پاکت بیرون کشید و پاکت را درون جیبش فرو کرد. فرهاد فقط نظاره گر این حرکت ساسان بود و از روی تاسف سری تکان داد‌ چون می‌دانست ساسان خیلی کم سیگار می‌کشد شاید ماهی یک بار، ولی با این ‌کارش قصدش این بود که سیگار را از جلوی دست فرهاد دور کند، سیگار را روشن نکرده لای انگشتش گرفت و رو به فرهاد ادامه داد:

_ بچه ها امشب تو کافی شاپ همیشگی جمع می‌شن، من زودتر می‌رم، جایی کار دارم، تو هم بعداً با شیرین بیایین.

فرهاد خواست مخالفت کند که ساسان این اجازه را به او نداد و گفت:

_ خودت می‌دونی اگر نیایی محفل کسل کننده می‌شه و همه چرت می‌زنن، بعد سراغ تو رو از من می‌گیرن منم حوصله ندارم بشینم براشون توضیح بدم که چرا آقا نزول اجلال نفرمودن، پس فکر اینکه نیایی و نمی‌تونم و خسته‌ام رو از سرت به در کن پسر خوب. فعلا

به سرعت از شیرین خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.

بعد از رفتن ساسان، ساعات باقی مانده روز را در سکوت مشغول کار بودند، نه شیرین سکوت را می‌شکست و نه فرهاد علاقه ای به صحبت کردن داشت. ساعتی بعد، فرهاد سرش را بالا گرفت و نگاهی به ساعت انداخت:

_کار بسه، آماده شو بریم.


romangram.com | @romangram_com