#احساس_آرام_پارت_347
_ وای خدا، جاتون عوض شده!
نفس گرفت و رو به فرهاد ادامه داد:
_ فرهاد من جای تو بودم صاف میاومدم چوقولی ریشل رو به شیرین میکردم بعد میایستادم کنار تا شیرین مثل این دعوا کنای قدیمی دستش رو بزنه کمرش و بره سراغ ریشل، فکر کن! همچین میزدش که ریشل تا آخر عمرش به هیچ مردی نگاه نکنه چه برسه بهش پیشنهاد بده، وای خدای من، تصورش هم خنده داره، گیس و گیس کشی میشد ها...
بعد رو به شیرین پرسید:
_ شیرین نگفته بودی دست بزن داری! جدی تو بودی میزدی؟
شیرین که از تصورات ساسان خندهاش شدت گرفته بود با اخم به ساسان گفت:
_ بس کن ساسان ، آخه خب حقشه، یهکاره به فرهاد پیشنها داده که...
با نگاهی به فرهاد که حالا سکوت کرده بود و با لبخند و چشمانی که برق شادی در آنها میدرخشید و به او زل زده بود حرفش را ناتمام گذاشت و در چشمهایش خیره شد، چشمان خندان فرهاد نشان میداد که از طرفداری شیرین از خودش بسیار راضی است و به خوبی میشد از نگاه خندان و شادش این موضوع را تشخیص داد، شیرین با خجالت سرش را پایین انداخت:
_عذر میخوام، بی ادبی کردم، این مورد اصلا ارتباطی به من نداشت نباید دخالت میکردم و نظر میدادم
romangram.com | @romangram_com