#احساس_آرام_پارت_346

فرهاد چشمانش را از خشم روی هم فشرد و زیر لب برو باباای نثار ساسان کرد. شیرین در جا تکانی خورد و با اخم گفت:

_ برای چی شکایت کنه؟ مقصر خودش بوده، واقعا خجالت نمی‌کشه؟! دختره‌ی پررو با اون موهای بدرنگش! من اگه جای فرهاد بودم همچین با پشت دست می‌کوبیدم تو دهنش که بفهمه بعضی حرف‌ها رو نزنه.

سپس رویش را به طرف دیگر برگرداند و در حالی که با خود حرف می‌زد ادامه داد:

_ هی راه می‌ره با اون کفشش تق‌تق‌تق... یعنی چی آخه؟! نمی‌بینه پسره زن داره؟! چطوری روش می‌شه بهش پیشنهاد بده...

به ساسان نگاه کرد تا حرفی بزند که چشمش به ساسان و فرهاد افتاد که با دهانی باز به او خیره شده بودند، ساسان که سکوتش را دید، لب‌هایش را محکم روی هم فشرد تا صدای خنده‌اش به آسمان نرود ولی موفق نبود و شلیکی خندید، فرهاد اما جرات خندیدن آن هم مثل ساسان را نداشت، سرش را پایین انداخت و دستش را مقابل لبش گرفت و به صفحه لپتاپش خیره شد، با کمک انگشتانش لبش را فشار می‌داد که خنده‌اش شدت نگیرد ولی چشمانش از برق خنده می‌درخشید، ساسان نمایشی دست روی دلش گرفته بود و همچنان با صدای بلند می‌خندید که شیرین محکم به بازویش کوبید و گفت:

_ به چی می‌خندی ساسان؟!

بعد نگاهی به فرهاد انداخت که به سختی خودش را کنترل می‌کرد، دستی به کمرش زد و رو به فرهاد ادامه داد:

_ بله دیگه،خنده هم داره، خجالت نکشین، شما هم بخندین، اینقدر نگهش ندار داری می‌ترکی.

همین حرف باعث شد که لب فرهاد ابتدا به لبخند باز شود و بعد که واکنش بدی از شیرین ندید خنده‌اش را آزاد کرد. شیرین با تعجب به او خیره شده بود، خنده ی ساسان هم شدت بیشتری گرفت و دو مرد نمی‌توانستند خنده‌شان را کنترل کنند، شیرین که اوضاع را چنین دید خودش هم خنده‌اش گرفت، ساسان میان خنده‌اش گفت:


romangram.com | @romangram_com