#احساس_آرام_پارت_344

دقایقی بعد فرهاد کش و قوسی به بدنش داد و دست در جیبش کرد، پاکت سیگارش را بیرون کشید و یک نخ سیگار روی لب گذاشت، با فندک طلایی‌اش سیگار را روشن کرد و آرام به آن پک زد، با اولین پک دود سیگار وارد چشمانش شد و سریع آنها را بست و دستی به چشمش کشید، شیرین همچنان در سکوت نظاره گر حرکات فرهاد بود. با خود فکر می‌کرد که فرهاد دوباره عوض شده بود، از کارهایش عصبانی نمی‌شد و یا اگر هم می‌شد عکس العملی از خود نشان نمی‌داد و فقط سکوت می‌کرد، دیگر طعنه و تحقیری در کار نبود، شیرین هم نگران این موضوع بود هم خوشحال، نگران برای اینکه فرهاد دردش را بروز نمی‌داد و در خود می‌ریخت و خوشحال از اینکه بالاخره پسر عموی خوش اخلاق و مهربانش که مدتی به شدت بدخلق و عصبی شده بود را دوباره مثل سابق آرام و متین می‌دید، با کمی دقت در چهره فرهاد می‌توانست به عمق ناراحتی او پی ببرد ولی مرد روبه‌رویش لب فرو بسته و هیچ نمی‌گفت!

فرهاد آخرین پک را به سیگارش زد و آن را خاموش کرد، هنوز کامل خاموش نشده بود که از جا برخاست و سراغ قفسه‌ی پرونده‌ها رفت، پرونده‌ی مورد نظرش را برداشت و باز کرد، با کمی جستجو اخم‌هایش را بیشتر در هم کشید و چند بار جمله‌ی یعنی چی؟ را به زبان آورد، برگه‌ی مورد نیازش در پرونده نبود و اطمینان داشت که باید هنوز نزد ریشل مانده باشد. کنار میزش برگشت و تلفن را برداشت، شماره اتاق ریشل را گرفت و موضوع را به آن گفت، ریشل پس از جستجو برگه را پیدا کرد و فرهاد نفسی از سر آسودگی کشید و از او خواست برگه ی مفقود پرونده را برایش بیاورد ولی ریشل کار زیاد را بهانه کرد و از فرهاد خواست که خودش برود و برگه را از او بگیرد. فرهاد گوشی را روی دستگاه گذاشت و همان‌طور که هنوز دستش روی گوشی بود در فکر فرو رفت، لب می‌جوید و با اضطرابی خاص به اطراف نگاه می‌کرد، اضطراب فرهاد به شیرین نیز منتقل شد اما قبل از اینکه لب باز کند فرهاد با قدم‌هایی بلند اتاق را ترک کرد. گویی مصمم از تصمیمی که گرفته، می‌رفت تا آن را اجرا کند...

شیرین با نگاهش او را تعقیب کرد و پس از آنکه فرهاد از اتاق خارج شد و در را بست پوفی کشید و شانه بالا انداخت. خنده دار بود اما حالا از این سکوت و آرامشش راضی نبود و از خود می‌پرسید

اصلا فرهاد حد وسط داره؟ یا خیلی آرومه، یا خیلی طوفانی

و لحظه‌ای بعد به خود جواب داد

خدا رو شکر که فعلا آرومه، امیدوارم این آرامش پایدار باشه

دقایقی بعد خودکارش را در هوا میان انگشت فشرد و برای رهایی از افکار خویش سری تکان داد اما هنوز خودکار را روی کاغذ نلغزانده بود که صدای فریاد فرهاد گنگ و نامفهوم به گوش رسید. همراه با اخمی که از روی دقت بود چشم‌هایش را درشت و گوشش را به طرف صدا تیز کرد، درست می‌شنید! صدای فرهاد بود که خشمگین می‌غرید و فریاد می‌زد. از جا برخاست تا خود را به او برساند، با چند گام بلند که بی شباهت به دویدن نبود خود را به در رساند و آن را باز کرد، صدای فرهاد از درون اتاق ریشل واضح‌تر به گوش رسید اما شیرین متوجه حرف‌هایش نمی‌شد، برایش دلیل این فریاد ها اهمیتی نداشت و فقط می‌خواست در کنار فرهاد باشد و او را آرام کند اما قبل از اینکه به اتاق ریشل برسد دستی او را کنار زد و خود با عجله وارد اتاق شد.

آن‌قدر سریع این اتفاق افتاد که شیرین هاج و واج در جا خشکش زد، با صدای زمزمه‌های دیگر کارمندان سرش را برگرداند و در کمال تعجب همه را پشت سرش در حال کنجکاوی دید، در این میان ریچارد پرسید:

_ مشکلی پیش اومده؟


romangram.com | @romangram_com