#احساس_آرام_پارت_343

ریچارد دست‌هایش را روی میز گذاشت و روی صورت شیرین خم شد:

_ اگر فرهاد نبود با من دوست بودی؟

شیرین خندید:

_ ریچارد من و تو...

_ ببخشید وسط مذاکرات تون مزاحم می‌شم!

این جمله را فرهاد گفت و با صدایش سر هردو به طرف فرهاد برگشت، ریچارد خونسرد دستی به کتش کشید و کراواتش را روی یقه مرتب کرد:

_ سلام فرهاد، روز خوش

و از اتاق خارج شد و فرهاد با نگاهش بدرقه‌اش می‌کرد. شیرین اما نگران به ادامه‌ی کارش مشغول شد و نمی‌دانست فرهاد از کجای حرف‌هایشان را شنیده؟ فرهاد وقتی رسیده بود که ریچارد سوال آخرش را از شیرین پرسیده بود و او با وحشت جواب از جانب شیرین و با ورودش مانع ادامه‌ی این مکالمات شد. از این به بعد باید بیشتر مراقب رفتارهای ریچارد می‌شد!

فرهاد در حالی‌که از درون خود را می‌خورد بی هیچ حرفی پشت میزش نشست، لپ‌تاپش را روشن کرد و عینکش را به چشم زد، با اخم به صفحه ی لپ‌تاپ چشم دوخت و کلیدهای کیبورد را یکی پس از دیگری می‌فشرد، کلامی اما از زبانش خارج نمی‌شد، شیرین نگران از حضور ناگهانی فرهاد و بی اطلاعی از زمانی که فرهاد وارد اتاق شده بود بی صدا به فرهاد چشم دوخته بود، در چهره‌اش نشانی از عصبانیت نمی‌یافت و تنها اخم کوچکی میان ابروانش شکل گرفته بود. فرهاد اما بی‌توجه به شیرین همچنان مشغول کار روی نقشه ای بود که در صفحه لپ‌تاپش طراحی کرده بود و حالا مختصات آن را وارد می‌کرد.


romangram.com | @romangram_com