#احساس_آرام_پارت_337
صدای قار و قور شکمش به او هشدار داد که غذا میخواهد، اما کدام غذا؟! امشب با تماس مهلقا فضای خانه در غمی ناخواسته فرو رفته بود. وقتی از شرکت به طرف خانه راه میافتادند هرگز گمان نمیکردند که هرکدام دلگیرترین شب این چند مدت اخیر را تجربه کنند.
***
کنار قفسه پرونده ها ایستاده بود و دنبال یک پرونده میگشت، ریچارد وارد اتاق شد و طبق معمول با خنده سلام کرد، شیرین سرش را بلند کرد و با خوشرویی جوابش را داد:
_ سلام ریچارد، خوبی؟!
ریچارد خودش را به شیرین رساند و گفت:
_ عالیام! فرهاد نیستش؟!
شیرین نگاهی به میز فرهاد انداخت و گفت:
_ نه میبینی که نیستش، جایی کار داشت رفت بیرون
ریچارد نزدیک تر شد شانه اش را به قفسهها تکیه داد و دست به سینه رو به شیرین با لبخندی جذاب گفت:
romangram.com | @romangram_com