#احساس_آرام_پارت_336

ابروهایش بالا پرید، گوشش را به در چسباند و منتظر شد تا موسیقی ترانه تمام شود

من نمی‌گم فرهاد کوه کنم من

تیشه به کوه‌ها که نمی‌زنم من

عاشق تو بی تو به کوه نمی‌ره

وقتی نباشی تو خودش می‌میره

فرهاد...

دیگر نخواست کنجکاوی به خرج دهد و بقیه‌اش را بشنود، از در فاصله گرفت و چشم ریز کرد:

_ آره تو که راست می‌گی! بی شیرین به کوه نمی‌ری! اون یکی دیگه بود که نمی‌خواست من رو با خودش به کوه ببره

آن‌قدر آهسته این حرف را زد که مطمئن بود فرهاد صدایش را نمی‌شنود. برگشت و در اتاقش را با حرص باز کرد و وارد شد. به در تکیه داد و از یادآوری خاطرات آن روزی که به کوه رفته بودند، عصبی لب می‌جوید؛ با مرور خاطراتش و با به یاد آوردن جواب های خودش به فرهاد آرام شد و خود را روی تخت انداخت.


romangram.com | @romangram_com