#احساس_آرام_پارت_333

ساسان میان حرف شیرین آمد:

_ ازش خواستگاری کردم، جوابش هم مثبت بود ولی...

دستی به بینی‌اش کشید و ادامه داد:

_ حاضر نبود باهام بیاد. نمی‌خواست اینجا زندگی کنه

شیرین به این فکر می‌کرد که چرا مه‌لقا از این جریان چیزی به او نگفته؟ خود را جلو کشید:

_ اگه خیلی می‌خواستیش چرا اومدی اینجا؟ چرا تو هم ایران نموندی؟

ساسان از شنیدن این سوال تکراری عصبی شد:

_ این سوال رو خودش هم پرسید و جواب هم گرفت اما باز هم حاضر نشد باهام بیاد! همه‌اش چند سال قرار بود اینجا کار کنم، بعدش که بارمون رو بستیم با کلی پیشرفت به ایران برمی‌گشتیم

شیرین لب‌هایش را روی هم فشرد و با تأسف سر تکان داد:


romangram.com | @romangram_com