#احساس_آرام_پارت_332
ساسان مغموم سر به زیر انداخت و ساکت شد، شیرین منتظر به دهانش چشم دوخته بود اما به جای جواب، صدای نفسهای سنگین ساسان را میشنید.
چند دقیقهای میشد که سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود و شیرین از این وضعیت راضی نبود، کمکم از به حرف آمدن ساسان ناامید میشد و میخواست اتاق را ترک کند تا بیش از این مزاحم خلوتش نشود، درست در آخرین لحظهای که شیرین عزمش برای برخاستن جزم شده بود صدای ساسان را شنید:
_ من عاشق مهلقا ام شیرین!
با جملهای که گفت شیرین شوکه شد، مبهوت به ساسان نگاه میکرد، اما با دیدن چهرهاش برای این حالت غمگینی که به خود گرفته بود خندهاش گرفت، در حالی که لبش به لبخند باز و این لبخند هر لحظه پررنگتر میشد گفت:
_ خب این که غصه نداره، چرا بهش نمیگی؟
ساسان متوجه اشتباه شیرین شد، از او رو برگرداند و مغموم تر از قبل لب زد:
_ خودش میدونه!
لبخند شیرین در کسری از ثانیه جمع و جایش را به اخم داد:
_ میدونه؟! پس... چرا...
romangram.com | @romangram_com