#احساس_آرام_پارت_330
شیرین نزدیکتر رفت:
_این سوال رو من باید بپرسم آقا داداشی که قرار بود شام رو باهم آماده کنیم. چیزی شده؟!
ساسان دستانش را از هم باز کرد و شانه بالا انداخت:
_ نه، چیز خاصی نیست، چرا ایستادی؟! بشین
اشارهاش به مبل روبروی تخت بود، شیرین قدمی پیش برد و با نگاهی موشکافانه در حال نشستن روی مبل به ساسان که حالا او هم روبهرویش روی تخت نشسته بود گفت:
_واقعا؟! اما انگار یه چیزی شده ها!
ساسان دستانش را در هم قفل کرد و گفت:
_مورد مهمی نیست آبجی کوچولو، نگران نباش
شیرین موقعیت را مناسب دید و حرفش را قطع کرد:
romangram.com | @romangram_com