#احساس_آرام_پارت_328

دست شیرین دور بازوی فرهاد حلقه شد و او را به سمت خود برگرداند:

_یعنی تو نمی‌دونی؟

نگاه فرهاد به دست شیرین روی بازویش خیره شد، از تماس دست گرم شیرین با بازوی سردش دلش زیر و رو شد، هیجانی وصف ناشدنی کل وجودش را در بر گرفت و چشمانش را محکم روی هم فشار داد، شیرین احساس کرد که فرهاد از اینکه بازویش را گرفته ناراضیست و دستش را پس کشید، خجالت زده سرش را پایین انداخت که صدای فرهاد در گوشش پیچید:

_درد مشترک، عشق!

سرش را بالا آورد و در چشمان فرهاد زل زد، خواست حرفی بزند که فرهاد مانع شد و ادامه داد:

_برو حرف‌هاش رو بشنو، شاید تونستی بهش کمک کنی

و در کسری از ثانیه از جلو دیدگان شیرین محو و به اتاقش پناه برد. شیرین اما درمانده به جای خالی فرهاد نگاه می‌کرد و از خود می‌پرسید چه کمکی؟ و این او را بیشتر کنجکاو می‌کرد.

سرانجام دل را به دریا زده و راه اتاق ساسان را پیش گرفت.

مقابل در اتاق ایستاد و گلویی صاف کرد، چند تقه به در زد و وقتی با صدای ساسان اجازه ورود گرفت، در را آرام باز کرد و سرش را داخل برد، اتاق تاریک بود، ولی سایه ی ساسان کنار پنجره دیده می‌شد، قبل از اینکه حرفی بزند ساسان پرسید:


romangram.com | @romangram_com