#احساس_آرام_پارت_326
هر سه در افکار خود غرق بودند، ساسان سرش در سکوت رانندگی میکرد، فرهاد دردمندانه چون طفلی یتیم سرش را به شیشه تکیه داده و شیرین از رفتار دو مرد در تعجب بود! با رسیدن به خانه ساسان سریع از ماشین پیاده و وارد خانه شد، شیرین متعجب از عجله ی ساسان در بالا رفتن از پله ها صدایش را بلند کرد:
_آقا داداش کجا میری؟! قرار بود شام رو باهم آماده کنیم
ساسان درحال بالا رفتن از پله ها دستش را در هوا تکان و جواب داد:
_ من خستهام آبجی، برای شام هم صدام نکنین، گرسنه نیستم
و در راهرو از نظر شیرین و فرهاد ناپدید شد، شیرین با دهانی باز از تعجب رو به فرهاد که همچنان نظاره گر بالای پله ها و جای خالی ساسان بود گفت:
_ یهو چش شد؟ اینکه حالش خوب بود؟!
فرهاد نگاهی به شیرین انداخت و هیچ نگفت، عمق ناراحتی در چشمان فرهاد مشهود بود!پاکت سیگارش را از جیب خارج کرد و به سمت بالکن راه افتاد، تعجب شیرین دو چندان شد، حالا میدانست که فرهاد چیزی را میداند و از او پنهان میکند، کیفش را روی جالباسی کنار در گذاشت و به دنبال فرهاد راه افتاد، مُصّر بود که از این قضیه سر دربیاورد، فرهاد سیگارش را روشن کرده و لای انگشتانش نگه داشته، آرنج دستانش را روی نرده ی بالکن تکیه داده و در هم قلاب کرده بود، شیرین آرام به کنارش رفت برای یک لحظه دلش میخواست از پشت فرهاد را در حصار دستانش قرار دهد و از او بپرسد چرا تمام حالاتش غمگین است؟! چرا حتی وقتی چهره اش از نظر پنهان است غم و ناراحتی را از پشت سرش به راحتی تشخیص میدهد؟! اما نمیتوانست حرفی بزند، دلش میخواست بهخاطر رفتارش از او عذرخواهی کند ولی باز هم موقعیت را مناسب ندید، جلوتر رفت و بر خلاف جهت ایستادن فرهاد به بالکن تکیه داد و دستانش را روی سینه قلاب کرد، فرهاد متوجه ی حضورش شد و سیگارش را به دست دیگرش منتقل کرد، سکوت فرهاد، شیرین را مجبور کرد تا سرش را به سمت او بچرخاند و نگاهی به نیمرخش بیندازد، آرام پرسید:
_چیزی شده فرهاد؟!
فرهاد دود سیگار را بیرون فرستاد و نیم نگاهی به شیرین انداخت، آنگاه آهسته لب زد:
romangram.com | @romangram_com