#احساس_آرام_پارت_325

شیرین بی‌توجه به وضعیت آشفته‌ی ساسان می‌خندید و نام مه لقا را در بین صحبت‌هایشان تکرار می‌کرد، فرهاد که حال ساسان را می‌فهمید به عقب برگشت و با لحنی سراسر تمنا که مظلومیت از آن می‌بارید گفت:

_ شیرین جان؟ می‌شه زودتر تلفنت رو قطع کنی؟

شیرین که نامش را با پسوند جان شنیده بود یک آن تکانی خورد و قلبش در سینه لرزید اما بهتش بیشتر از درخواست فرهاد بود که پس از این سوال سرش را خم کرد و به صورت ساسان خیره شد. همان‌طور به ساسان که سرش را پایین انداخته و در خود جمع شده بود می‌نگریست، مه لقا را مخاطب قرار داد:

_ برو دختر! اصلا فکر هزینه ها نیستی ها، برو بعدا با هم حرف می‌زنیم...

چند لحظه سکوت و بعد دوباره گفت:

_ چشم عزیزم، حتما، خیالت راحت فراموش نمی‌کنم. سلام برسون، خداحافظ

تماس را قطع و نگاهش را بین فرهاد و ساسان گرداند:

_ چی شده؟

اما هیچ یک جوابی به شیرین ندادند و این باعث به وجود آمدن سکوتی سنگین تا مقصد بود!


romangram.com | @romangram_com