#احساس_آرام_پارت_323

استارت زد و حرکت کرد، ادامه داد:

_ آقا فرهاد یه وقت شما زحمتی نکشین ها، فقط بشین از هوای ماشین لذت ببر داداش

شیرین لبخندی زد و با صدای تلفن همراهش دست به کیفش برد و آن را بیرون کشید، با دیدن نام مهلقا خوشحال گوشی‌اش را جواب داد:

_ ســـــلام عشقم، خوبی؟!

فرهاد با شنیدن کلمه‌ی عشقم آه کوتاهی کشید، دلش می‌خواست به شیرین بگوید که تو حق نداری جز من به کسی عشقم بگویی، دلش می‌خواست بگوید عشق تو منحصر به من است نه کسی دیگر، اما زبانش یاری نمی‌کرد، دلش می‌خواست ولی نمی‌توانست بیان کند.

با صدای خنده ی شیرین به خود آمد، پوفی کشید و برای رهایی از این افکار بیهوده و بی‌نتیجه رو به ساسان که اخمهایش در هم بود پرسید:

_ سیگارا کو؟! نکنه نگرفتی؟!

ساسان اخم‌هایش را بیشتر در هم کشید و پرسید:

_ چی؟ متوجه نشدم


romangram.com | @romangram_com