#احساس_آرام_پارت_322

فرهاد نگاهش را از ساسان گرفت و جوابی نداد، ساسان هم در انتظار از پاسخ فرهاد، وقتی جوابی نگرفت سرش را متأسف تکان داد، راهش را گرفت و به سمت سوپرمارکت رفت، دقایقی گذشت، شیرین از پشت سر فرهاد را نگاه می‌کرد، کاملا ساکت و آرام مثل گذشته سرجایش نشسته بود، برای اینکه سکوت را بشکند سرفه ای کرد و گفت:

_ پس‌فردا چکاپ این ماه رو دارم، سه ماه دیگه مونده

فرهاد با شنیدن صدای شیرین کمی سرش را به عقب برد و به سمت چپ متمایل شد تا نشان دهد صدایش را شنیده ولی همچنان سکوت کرد و کلامی بر لب نراند، شیرین که سکوت فرهاد را دید ادامه داد:

_ دیگه چیزی نمونده از دست من خلاص شی

این‌بار فرهاد کامل به عقب برگشت و چشم در چشم همسرش دوخت، قفسه ی سینه اش از عصبانیت و عشق و هیجان تند تند بالا و پایین می‌رفت، دلش می‌خواست باز هم سر شیرین فریاد بزند ولی از خیلی وقت پیش تصمیم گرفته بود این کار را تکرار نکند، نگاهش غمگین شد، شیرین متوجه تغییر حالت فرهاد از عصبانیت به ناراحتی شد و منتظر عکس العمل او بود، منتظر بود تا فرهاد بعد از دو هفته سکوتش را بشکند و حرف بزند، ولی فرهاد به موضع قبلی‌اش برگشت و با ناراحتی به رو‌به رویش زل زد.

دستان شیرین روی سینه‌اش جمع شد و از شیشه‌ی ماشین به خیابان خیس از باران خیره شد و با خود فکر کرد:

_ هیچ‌وقت این پسر رو نفهمیدم...

یک ربع بعد ساسان با دو کیسه حاوی خریدهایش برگشت در سمت شیرین را باز کرد و کیسه ها را به دستش داد، شیرین هم کیسه ها را گرفت و سمت راست خود گذاشت، ساسان سوار ماشین شد، دستانش را به هم مالید و گفت:

_ هوا چه دمی داره، نفسم گرفت


romangram.com | @romangram_com