#احساس_آرام_پارت_321

اولین باری که فرهاد متوجه ی صحبت شیرین و ریچارد شد، بی توجه به آن دو از کنارشان رد شد و به اتاقش رفت‌، همین واکنش فرهاد باعث شد که ریچارد و شیرین با تعجب نظاره گر رفتن فرهاد باشند. فرهاد همچنان در سکوت کارهای شرکت را انجام می‌داد، صبح با ساسان و شیرین از خانه خارج می‌شد و شب با آن دو برمی‌گشت‌، ولی حتی کلمه‌ای حرف نمی‌زد مگر آنکه ساسان سؤالی از او بپرسد، شیرین اما سعی می‌کرد هیچ برخوردی با او نداشته باشد.

تازه داشت نفس راحتی می‌کشید و نمی‌خواست دوباره خوی خشمگین فرهاد را ببیند. امروز بعد از یک روز کاری سخت هر سه در حال بازگشت به منزل بودند که ساسان کنار یک سوپرمارکت نگه داشت تا مقداری خرید کند، از فرهاد و شیرین پرسید:

_ شما دوتا چیزی لازم ندارید؟!

شیرین گفت:

_من طبق معمول هله هوله داداشی

فرهاد آرنجش را روی پنجره ماشین گذاشت و جواب داد:

_ برای منم دو پاکت سیگار بگیر

ساسان چشمانش را چرخاند و متعجب دو انگشتش را نشان داد:

_ دو پاکت؟! چه خبرته مثل دودکش سیگار دود می‌کنی؟ یه کم به ریه هات استراحت بده، آخرش هم مجبور می‌شیم تو رو ببریم همون‌جایی که شیرین بود...


romangram.com | @romangram_com