#احساس_آرام_پارت_320

ساسان نگذاشت ادامه بدهد :

_ چی می‌گی تو؟! هرکی درکت نکنه من یکی خوب درکت می‌کنم، می‌فهمم عشق چیه؟! می‌دونم نداشتن عشقت یعنی چی؟! ولی بازم این راهش نیست

فرهاد نگاهی به ساسان انداخت و با بغض گفت:

_ تو عشقت جلو چشمات نیست

ساسان نگاهش کرد، حال دوستش را درک می‌کرد، سکوت کرد تا فرهاد ادامه دهد:

_ من اما عشقم جلو چشمامه، هر روز، هرساعت و لحظه، هر ثانیه می‌بینمش، می‌بینمش و نمی‌تونم داشته باشمش، ساسان اون مال من نیست‌، از اولشم نبود، الانم دست من امانته، باید صحیح و سالم برگردونمش ایران، اینو می‌فهمی؟ وقتی عشقت کنارت باشه زنت باشه ولی هر لحظه منتظر رفتنش باشی یعنی چی؟! می‌خوامش، می‌خوام باشه ولی با من نیست! دلش با من نیست، مجبورم خشونت داشته باشم، مجبورم داد بزنم خودم رو خالی کنم، مجبورم سرش فریاد بزنم تا یادم بره زنمه، یادم بره زنمه و حقی نسبت بهش ندارم، وقتی سرش داد می‌زنم گریه می‌کنه، ناراحت می‌شم ولی مجبورم ترکش کنم تا اشک‌هاش رو نبینم‌ این بهترین بهونه برای فرار از نزدیک نشدن به اونه، خشونت و فریادهای من به‌خاطر این مسائله

ساسان دستی به شانه رفیقش گذاشت و شانه‌اش را در دست فشرد، دلایل فرهاد هم منطقی نبود، اما مگر عشق می‌گذاشت کسی منطقی عمل کند؟ در این لحظات سکوت بهترین راه چاره بود.

***

یک هفته از آن کوهنوردی طوفانی گذشته بود، فرهاد اکثرا بعد از بازگشت به شرکت شامش را می‌خورد و در سکوت به اتاقش پناه می‌برد‌. در این میان ساسان و شیرین فقط نظاره گر سکوت و انزوای فرهاد بودند، تلاش‌های ساسان برای تغییر جو ایجاد شده نتیجه ای نمی‌داد و در آخر خسته از تلاش بیهوده مجبور به تحمل شرایط پیش آمده شد، شیرین هم که دستش برای فرهاد رو شده بود دلیلی برای صحبت نکردن با دیگر کارمندان شرکت نداشت و خیلی زود در دل همکارانش جا باز کرد و همه دوستش داشتند. از آن جایی که شیرین هم دختری فوق العاده خونگرم و اجتماعی بود به سرعت با همه صمیمی شده بود. در این میان ریچارد بیش از دیگران خود را به شیرین نزدیک کرد و حالا که او زبان را به خوبی می‌فهمید به راحتی می‌توانست با او ارتباط برقرار کند، برخورد شیرین با ریچارد هم نسبت به سابق خیلی بهتر شده بود چون او را بی شباهت به شروین نمی‌دید، چرا که همانند شروین شیطنت های خاصی داشت و مهربان می‌نمود، از این رو هر وقت با او صحبت می‌کرد شروین در نظرش مجسم می‌شد، در کشوری غریب که او کسی جز ساسان و فرهاد در کنارش نبود، وجود ریچارد برای شیرین چون عضوی از خانواده‌اش بود.


romangram.com | @romangram_com