#احساس_آرام_پارت_319
فرهاد مبهوت سرش را به نشانهی بله تکان داد. ساسان انتظار این بی پروایی را از شیرین نداشت، حالا میفهمید چرا فرهاد در روزهای ورودش اینقدر افسرده حال بود، اگر شیرین قبلا با اون این طور سخن میگفت، پس فرهاد حق داشت! او هرگز چنین جسارتی را در هیچ زنی ندیده بود، در دل اعتراف کرد به راستی که شیرین ماده ببر بود، مخصوصا حالا که زخمی هم شده!
فرهاد اما دو حس متفاوت را همزمان تجربه میکرد، عشق و ترس! عشق شیرین که از دیرباز در قلبش جوانه زده بود، این را هم میدانست که جسور بودن از خصایص شیرین بود اما حالا با این حالت تدافعی که به خود گرفته بود واقعا ترسناک مینمود. آب دهان خود را به سختی فرو داد و به آرامی از شیرین فاصله گرفت. سوالش در سر دوباره تکرار شد:
_ کی و چطوری انگلیسی رو یاد گرفت؟!
شیرین به تنهایی راهش را ادامه داد، ساسان و فرهاد هم لحظهای بعد به خود آمده و به دنبالش روانه شدند، سرعت شیرین زیادتر بود و کمی از آنها فاصله گرفت، ساسان رو به فرهاد با سر به شیرین اشاره کرد:
_اوف، این دیگه کی بود؟
فرهاد نگاهی به ساسان انداخت و دوباره به شیرین چشم دوخت، ساسان که سکوتش را دید ادامه داد:
_ ببخشید داداش، نمیخواستم اینطوری بشه، ولی خب حق داره، این راهش نیست، هرچقدر هم که بهت توهین و بی احترامی شده این راهش نیست، اون یه دختره، از روزی که اومده چه مریض بوده چه وقتی خوب شده نذاشتی یه آب خوش از گلوش پایین بره، مدام در حال...
فرهاد حرفش را قطع کرد و با درماندگی جواب داد:
_ حالم رو نمیفهمی ساسان، نمیدونی چی تو قلبم میگذره، نمیتونی بفهمی که داشته باشیش و مال خودت نباشه یعنی چی؟! من باید...
romangram.com | @romangram_com