#احساس_آرام_پارت_317

چشمان شیرین از درد بسته شد، اینبار با همان خشم بازویش را از چنگال فرهاد رها کرد و با صدای بلند تری فریاد زد:

_ خجالت بکش، جوری می‌گی قول و قرار که کسی ندونه فکر می‌کنه راجع به چی صحبت می‌کنی! برای ذهن مریضت متاسفم...

جمعیت زیادی نظاره‌گر آن‌ها بودند، عده‌ای در حالی که رد می‌شدند نگاهشان می‌کردند و به راه خود ادامه می‌دادند، عده‌ای هم ایستاده و تماشایشان می‌کردند. شیرین بی حواس رو به آن‌ها با عصبانیت دستش را در هوا تکان داد و به انگلیسی گفت:

_ چیه؟ به چی نگاه می‌کنید؟ مگه فیلم سینماییه؟ از اینجا برید!

ساسان به زور سعی در کنترل خنده‌اش داشت، در آخر موفق نشد و خندید:

_ شیرین خانم مگه اینجا ایرانه که با اصطلاحات ایرانی ازشون پذیرایی می‌کنید؟

شیرین اما با همان خشم بار دیگر به جمعیت نگاه کرد:

_ والا خب مگه تماشا داره؟ خوبه از زبونمون چیزی هم نمی‌فهمن!

ساسان کف دستانش را به طرف شیرین گرفت و او را به آرامش دعوت کرد:


romangram.com | @romangram_com