#احساس_آرام_پارت_315

شیرین شوکه صدایش را بالا برد:

_ فرهاد دستم رو ول کن، مچم رو شکستی ولم کن...

ساسان کلافه از التماس های شیرین دست آزاد فرهاد را گرفت و او را متوقف کرد:

_ دِ لعنتی ولش کن، چرا باهاش اینجوری رفتار می‌کنی؟! برده ی تو که نیست...

فرهاد عصبی دستش را از دست ساسان بیرون کشید و فریاد زد:

_ به تو چه؟ هان؟! تو چه‌کاره ای؟ زنمه، هرکاری دلم بخواد می‌کنم، تو چیکار داری؟

ساسان عصبی گردن کشید و جواب داد:

_ من همونی‌ام که با پدرش صحبت کردم و اون قرار بود دخترشو دست من بسپاره، خیلی راحت هم می‌تونم دوباره باهاش تماس بگیرم و بگم که تو اینجا داری چه بلایی سر دخترش میاری

دو مرد عصبانی چشم در چشم هم زل زده بودند، ساسان زودتر نگاه از چشمان فرهاد گرفت و خواست رو برگرداند اما چیزی را که دید مبهوت در جا متوقفش کرد. شیرین دستش را با خشم از دست فرهاد بیرون کشید و فریاد زد:


romangram.com | @romangram_com