#احساس_آرام_پارت_313
ساسان و شیرین هر دو با صدای بلند فریاد فرهاد از جا پریدند، ساسان گفت:
_ برای چی داد میزنی؟ خودمون هنوز ...
فرهاد مجددا فریاد کشید:
_ تو حرف نزن، هرچی میکشم از تو میکشم، بهت گفتم نیارش، همش تقصیر توئه...
شیرین از جا بلند شد و کنار ساسان ایستاد و حرفش را قطع کرد:
_ چرا سر ساسان داد میزنی؟ خودم خواستم بیام، درضمن کوله ام به صخره گیر کرد به من و ساسان چه ربطی داره که اینطوری...
فرهاد خشمگین و عصبانی ادامه حرفش را برید و گفت:
_ ساکت شو شیرین، نمیخوام حتی یه کلمه حرف بزنی، صداتو نشنوم، همهاش برای من دردسری، هی بهت گفتم لازم نکرده بیایی، اما تو فقط لجبازی میکنی
تغییر رفتار سریع فرهاد هم شیرین هم ساسان را متعجب ساخته بود، همین چند لحظه ی پیش داشت کنار گوش شیرین از گذشته ها زمزمه میکرد، زیبا و عاشقانه میخندید، ولی حالا در بالاترین درجه ی عصبانیت قرار داشت، صورتش سرخ بود و چشمانش پر خون...
romangram.com | @romangram_com