#احساس_آرام_پارت_312

شیرین اما نمی‌توانست حرکت کند، لب‌هایش را روی هم فشرد و خواست به سمت ساسان حرکت کند اما نتوانست، عاجزانه به ساسان نگاه کرد، هنوز هم فشار انگشتانش روی شانه ی فرهاد بود، ساسان دستش را دراز کرد و گفت:

_بیا شیرین، نترس!

باز هم نتوانست قدمی از قدم بردارد، فرهاد متوجه ترس او شد، آرام کمی بیشتر نزدیکش شد، حالا شیرین کاملا در آغوش او بود، کنار گوشش زمزمه کرد:

_ تو که ترسو نبودی! دو قدم بیشتر نیست ساسان اونطرف مراقبته منم این‌ور، پس نترس

نفس گرم فرهاد در گوش شیرین پخش شد، از ترس و خجالت هنوز هم یارای حرکت نداشت، فرهاد تک خنده ای کرد و گفت:

_ یادته ایران من و تو و شروین می‌رفتیم کوهنوردی؟! کی جلودارمون بود و از هیچی نمی‌ترسید؟! مگه نمی‌گفتی هیچ کوهی نمی‌تونه مانع راهت بشه؟! پس چرا الان اینجا خشکت زده؟ اینم یه کوهه مثل کوه‌های ایران، تو هم همون شیرینی، مطمئنم نمی‌ترسی.

شیرین نگاهش کرد، چشمان زیبای فرهاد می‌درخشید و خندان بود، از استرسش کم شد، نگاه فرهاد زیبا و دوست داشتنی بود، احساس کرد بی‌نهایت این نگاه را دوست دارد، فرهاد کمی عقب کشید و دست چپش را پشت کمر شیرین گذاشت با لبخندی جذاب و نگاهی خندان شیرین را به سمت ساسان هدایت کرد، شیرین فرصت بیشتری برای نگاه کردن به چشمان فرهاد نیافت، به خود جراتی داد و پایش را بلند کرد

نگاه از فرهاد گرفت و با همراهی او از راه باریک کنار صخره رد شد و به ساسان رسید، ساسان مچ دستش را گرفت به سمت خود کشید، شیرین که هنوز هم ترسیده بود روی زمین نشست و نفس عمیقی کشید، فرهاد هم از صخره گذشت و بالای سرش ایستاد. ناگهان اتفاقات چند لحظه قبل در نظرش جان گرفت و از ترس اینکه ممکن بود چه بلایی سر شیرینش بیاید به خود لرزید و فریاد کشید:

_ می‌شه بگی حواست کجا بود لعنتی؟


romangram.com | @romangram_com