#احساس_آرام_پارت_311

_حواست کجاست؟! اینجا ایران نیست، یه لحظه دیرتر گرفته بودمت الان ته دره بودی، چرا اینقدر سر به هوایی؟!

شیرین سرش را بلند کرد و به چشمان فرهاد زل زد زبانش بند آمده بود، از ترس بود یا خجالت؟ نمی‌دانست! فرهاد وقتی سکوتش را دید اخمی به چهره کشید و سرش را چرخاند به سمت ساسان که دهانش از اتفاقات چند لحظه ی پیش باز مانده بود:

_ تو که دعوتش کردی با خودت آوردیش باید مراقبش می بودی، بهت گفته بودم یا نه؟

ساسان آب دهانش را قورت داد و جواب داد:

_ خب من که جلو بودم تو پشت سرش بودی دیگه، حالا به خیر گذشت، از اونجا رد بشین بیایین این طرف

فرهاد چشمانش را بست و پوفی کشید، به سمت شیرین برگشت:

_آروم از این طرف برو سمت ساسان...

هرم نفس های گرمش به صورت شیرین می‌خورد، دختر جوان یارای حرکت نداشت، چشمانش را بست و دستش را بیشتر به شانه ی فرهاد فشرد، نگاه فرهاد به شانه اش چرخید، دوباره به شیرین که چشم‌هایش را بسته بود خیره شد و ادامه داد:

_ حواسم بهت هست نگران نباش


romangram.com | @romangram_com