#احساس_آرام_پارت_310

شیرین خندید و به طرف ماشین رفت و سوار شد، ساسان هم بعد از بستن در به آنها پیوست و فرهاد به راه افتاد...

پس از طی مسافتی طولانی که در سکوت طی شد، بالاخره به مناطق کوهستانی رسیدند، حالا فقط صدای ساسان بود که سکوت را می‌شکست و با گفتن بپیچ به راست و سمت چپ برو از فضای سنگینی که در ماشین حاکم بود کم می‌کرد.

شیرین که تصورش از کوهنوردی همان کوه‌های ایران بود، با دیدن آنجا چهره در هم کشید و با خود فکر کرد هیچ خاکی، خاک وطنش نمی‌شود.

با توقف ماشین شیرین از آمدنش پشیمان شد، این مسیر را چگونه باید طی می‌کرد؟ چاره‌ای نداشت! به دنبال ساسان و فرهاد راه افتاد و خود را بابت اصرارش به آمدن لعنت می‌کرد، فرهاد چیزی می‌دانست که با آمدنش مخالف بود!

سنگلاخ ها، تپه های ناهموار و شیب های فرسوده کوه ها توسط دره ها و دشت های گسترده از هم گسسته شده بود و از آنجا که این مناطق مرتفع در طول روز نور کمتری را از خورشید دریافت می‌کرد، نسبت به مناطق مسطح تر، بارندگی بیشتری داشت. کوه‌ها روی یک شبه جزیره قرار داشت و بخشی از منطقه کوهستانی و به خصوص ناهموار و برهنه بود.

هنوز چند قدمی برنداشته بودند که کوله ی شیرین به سنگ تیزی که از دل کوه بیرون زده بود گیر کرد و پایش لغزید، در حال سقوط بود که فرهاد کوله اش را چسبید و او را به عقب کشید و به کوه چسباند. نگاه هراسان شيرين قفل چشم هاي زيبای فرهاد شد. نفس ميان سينه اش به تقلا افتاد، دست فرهاد کنار پهلویش به کوه نشست. ريه اش را از نفس خالی كرد. گرمای نفسش چون موجی از ارتعاش به جان يغما زده‌ی شيرين نشست و دخترک ميان هراس شيرينش با شرمی دلچسب خودش را بيشتر به آغوش سنگی كوه فشرد.

دست فرهاد كه روي بازويش لغزيد، حس كرد دنيا زير پاهايش مي‌لرزد! در آن لحظه و با وجود اخم های جذاب فرهاد، يک چيز را انكار نمی‌كرد؛ او اين مرد مغرور را با وجود تمام تلخی‌هايش می‌خواست...

***

دست شیرین روی شانه فرهاد بود و او خیره به چشمان خجول شیرین دستش لغزید و به پهلوی شیرین نشست، سرش را نزدیک تر برد و با لحن نگران پرسید:


romangram.com | @romangram_com