#احساس_آرام_پارت_309

_ خودت دعوتش کردی، خودت هم ازش مراقبت می‌کنی...

شیرین در اتاق دور خودش می‌چرخید، حتی نمی‌دانست باید چه لباسی بپوشد که مناسب کوهنوردی باشد؟ از وضعیت کوه‌های اینجا خبر نداشت، فقط می‌دانست همه جای دنیا هوای کوهستانش سرد است. سرانجام شلوار جینش را به تن کرد، کاپشن چرمی و کلاه پشمی‌اش را برداشت داخل کوله‌اش گذاشت و از اتاق بیرون رفت. ساسان روی پله منتظرش نشسته بود، شیرین به اطراف نگاه کرد:

_ فرهاد کو؟ رفت؟

ساسان سری تکان داد و لب‌هایش را روی هم فشرد و با حرص بلهای گفت و از پله ها سرازیر شدند. شیرین کتونی‌هایش را می‌پوشید و ساسان بند پوتین‌هایش را محکم می‌کرد که با صدای بوق ممتد نگاهشان به سمت صدا کشیده شد، ساسان دستی در هوا تکان داد:

_ اوی مشتی! اینجا ایران نیست ها، به جرم همسایه آزاری ازت شکایت می‌کنن!

فرهاد اما بی‌توجه به هشدار ساسان دو بوق دیگر زد و با چهره‌ای جمع شده گفت:

_ بدویید دیگه

ساسان نگاه کلافه‌ای به شیرین کرد:

_ عجب دیوونه‌ایه ها!


romangram.com | @romangram_com