#احساس_آرام_پارت_308
_ چیکارش داری خب؟! بذار بیاد برای سلامتیش هم خوبه، هوای تمیز و پاک براش لازمه
فرهاد مردمک چشمهایش را چرخاند و پوفی کشید، سپس کولهاش را روی شانه جابجا کرد و به طرف پلهها راه افتاد:
_ من رفتم ساسان، تو ماشین منتظرتم
اما قبل از اینکه پا روی اولین پله به طرف پایین بگذارد ساسان با صدای بلندی جواب داد:
_ باشه تو برو من هم منتظر میشم تا شیرین آماده بشه با هم بیایم
فرهاد در جا متوقف شد. خواست دهان باز کند که ساسان به شیرین نهیب زد:
_ برو حاضر شو دیگه، ایستادی اینجا چی رو تماشا میکنی؟
قبل از اینکه فرهاد حرفی بزند شیرین به سرعت وارد اتاقش شد، دیگر گرسنگی را هم از یاد برده بود!
صدای فرهاد را شنید که عصبانی به ساسان توپید:
romangram.com | @romangram_com