#احساس_آرام_پارت_307
_بله دیگه، باب میل که میگن منم.
به قدری بامزه این جمله را ادا کرد که شیرین دیگر نتوانست مانع خندهاش شود و همراه ساسان خندید. فرهاد نگاهی به شیرین انداخت، شاد بود، میخندید، با ساسان میخندید، ولی با خودش...
رو به ساسان گفت:
_لودگی بسه، راه بیفت بریم.
ساسان خندهاش را جمع کرد و رو به شیرین گفت:
_ باز پاچه گرفت! ببینم شیرین، حالا که بیداری نمیخوای با ما بیایی کوهنوردی؟!
شیرین با شنیدن حرف دلش از زبان ساسان سریع نگاهی به فرهاد انداخت ولی با دیدن اخمی که به چهره داشت سکوت را لازم دید، به جای شیرین، فرهاد جواب ساسان را داد:
_ نخیر، کجا بیاد؟! لازم نکرده...
ساسان حرفش را برید و گفت:
romangram.com | @romangram_com