#احساس_آرام_پارت_306
شیرین لبخند تلخی زد، ولی فرهاد با پوزخند گفت:
_آبجی کوچولوت بیداره، چرا داری آروم حرف میزنی؟!
ساسان پشت سرش را خاراند و ابروهایش را بالا برد:
_ اِ راست میگیا، من چرا آروم حرف میزنم؟!
بعد خودش با دست پس کله اش زد:
_ بس که با تو گشتم خل و دیونه شدم، رفیق ناباب که میگن همین تویی ها...
فرهاد اخمی کرد و جوابش را داد:
_ خیلی دلتم بخواد، حتما رفیق باب تویی؟!
ساسان بلند خندید و گفت:
romangram.com | @romangram_com