#احساس_آرام_پارت_305

_چون دلم نمی‌خواد همراهم باشی، دوست ندارم کنارم راه بری

شیرین با شنیدن این حرف‌ها یاد حرف‌های خودش افتاد ‌دلم نمی‌خواد، دوست ندارم فرهاد قصد تلافی داشت؛ عجیب او را یاد گذشته می‌انداخت! قبل از اینکه جواب فرهاد را بدهد ساسان از اتاق بیرون آمد:

_چته داد می...

با دیدن شیرین حرفش را خورد و ادامه داد:

_ اِ شیرین بیداری؟! گفتم الان با این خنده‌هاش بیدارت می‌کنه ها

از ظاهر ساسان اینطور برمی‌آمد که او هم راهی کوهنوردی بود، شیرین دلش گرفت، ناراحت جواب داد:

_آره بیدارم، صبح بخیر

ساسان کوله اش را به دست دیگرش داد، جلو آمد و آرام گفت:

_ سلام آبجی کوچولو، صبح تو هم بخیر


romangram.com | @romangram_com