#احساس_آرام_پارت_302
_فقط من رو به ایران برگردون، غیر از این چیزی ازت نمیخوام
اخمهای فرهاد در هم کشیده شد، دلش بیشتر از قبل به درد آمد، در حالی که به منظور ترک اتاق از جا بلند میشد، دست روی شانهی شیرین گذاشت:
_به موقعش برمیگردی. اومدم ازت عذرخواهی کنم، امیدوارم ازم قبول کنی، شب بخیر
شیرین متاثر از محبتی که در کلام فرهاد نهفته بود میان گریه لبخندی کوتاه زد و سر تکان داد:
_شب تو هم بخیر
***
با خروج فرهاد از اتاق، شیرین بیمیل دست پیش برد و بسته هدیه را باز کرد، با دیدن یک گوشی شیک و خط همراه داخلش با خوشحالی نگاهی به در اتاق انداخت، دلش میخواست برود و از فرهاد تشکر کند ولی هنوز هم از رفتار و حرفهایش ناراحت و دلخور بود. اصلا از رفتارهای فرهاد سر در نمیآورد، نه به آن تحقیرهایش نه به این محبتهایش! صفحهی گوشی را لمس کرد، تصویر خودش در پس زمینهی گوشی لبخند را به لبش نشاند و با خوشحالی شماره شروین را گرفت. چند دقیقه ای با او و مادرش صحبت کرد ولی از صحبت کردن با پدرش امتناع ورزید.
وقتی شمارهی شروین را میگرفت، خود به خود نام او در صفحه ظاهر شده بود و شیرین دریافت که شماره همه آشناها در گوشی ذخیره شده. شیرین که دلش برای عمو و زن عمویش تنگ شده بود، با ورود به فایل مخاطبین با آنها هم تماسی گرفت، بعد از اتمام تماس با عزیزانش گوشی را کنار گذاشت و با فکر کردن به این حرکت فرهاد به خواب رفت...
صبح خیلی زود از خواب بیدار شد، دیشب شام نخورده بود و حالا به شدت احساس گرسنگی میکرد، به آرامی در اتاق را باز کرد و خارج شد همزمان با بسته شدن در اتاقش فرهاد هم از اتاق خارج شد و با دیدن شیرین در این وقت صبح کنجکاو و منتظر نگاهش کرد، شیرین در را بست اما همین که برگشت با دیدن فرهاد که بی صدا کنار در اتاقش ایستاده بود هینی کشید و دستش را روی سینهاش گذاشت، فرهاد قدمی به طرفش برداشت و پرسید:
romangram.com | @romangram_com