#احساس_آرام_پارت_301
شیرین رو برگرداند و نگاهش قاب پنجره را نشانه گرفت:
_میشنوم
تخت تکانی خورد و شیرین متوجه حضور فرهاد در کنارش شد اما همچنان از نگاه کردن به او امتناع کرد. لحظهای بعد صدای فرهاد در گوشش پیچید:
_خیلی اذیتت میکنم، نه؟
اشکهایی که به زحمت جلوی ریزششان را گرفته بود از کنترل شیرین خارج شد و دوباره روی گونه غلتید، دل فرهاد به درد آمد، دست زیر چانهی شیرین گذاشت و صورتش را به سمت خود برگرداند:
_شیرین! اینجوری اشک میریزی دلم میخواد دنیا رو به هم بزنم!
اشکهایش بیش از پیش جاری شد، دوباره از فرهاد رو برگرداند تا او اشکهایش را نبیند. فرهاد اما خود را جلوتر کشید، حالا تماس شانههایشان با هم را احساس کردند؛ فرهاد بسته را روی پای شیرین گذاشت:
_میدونم رفتار و اذیتهام با این چیزها جبران نمیشه! اما ازم قبول کن...
خواست ادامه دهد و بگوید که دوستت دارم اما قبل از اینکه بیان کند شیرین میان گریهاش نالید:
romangram.com | @romangram_com