#احساس_آرام_پارت_299

شیرین اما با دیدن چهره‌ی ساسان ناگهان به خود آمد، گره‌ی ابروهایش را باز کرد و از ساسان رو برگرداند. چرا به یکباره دگرگون شد؟ عصبانیتش برای چه بود؟ خود دلیل این عکس‌العملش را نمی‌دانست!

***

با یادآوری اتفاقات امروز و رفتار تند فرهاد قطره اشکی از چشمش به روی بالش فرو ریخت، نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد و روی تخت نشست، دست به صورتش کشید و اشک‌هایش را پاک کرد ولی اشک‌ها دوباره راه خود را باز می‌کرد و به این سادگی تمام شدنی نبود،در نور کمرنگ اتاق به قاب عکس زیبایی که روبه‌رویش بود خیره شد، تصویری از یک منظره سرسبز و زیبا که شیرین همیشه به این مناظر علاقه خاصی داشت به دیوار آویخته شده بود، قطعا این تابلو انتخاب فرهاد بود که با علایق شیرین آشنایی بیشتری داشت، اشک‌هایش شدت بیشتری گرفت بی آنکه خود بخواهد جلوی ریزش آنها را بگیرد، با صدای تقه ای که به در اتاق خورد مجددا دست به صورتش کشید تا اشک‌هایش را پاک کند، به سرعت این کار را انجام داد و هم‌زمان با تقه ی دومی که به در خورد جواب داد:

_ بله؟!

در باز شد، حدس می‌زد ساسان باشد که این روزها سعی داشت او را از لاک تنهایی‌اش خارج و با مزه پرانی‌هایش دلش را شاد کند، ولی در کمال ناباوری فرهاد در چهارچوب در ظاهر شد، متعجب به فرهاد که در تاریکی دنبال او می‌گشت خیره شد، فرهاد خسته از تلاش بیهوده دست پیش برد و چراغ را روشن کرد، روشنایی چراغ چشمش را زد و برای چند لحظه آنها را بست ،فرهاد با دیدن شیرین که روی تخت نشسته بود صدایش را صاف کرد و پرسید :

_خواب بودی؟!

شیرین چشمش را باز کرد و به آرامی جواب داد:

_ نه بیدار بودم، کاری داشتی؟!

اثرات گریه هنوز در صدایش مشهود بود. فرهاد دستگیره ی در را فشرد، برای گفتن حرفش دو دل بود و نمی‌دانست چه بگوید، کمی مکث کرد و بعد پرسید:


romangram.com | @romangram_com