#احساس_آرام_پارت_298

شیرین لبخندش را پررنگ‌تر کرد:

_داری پرت و پلا می‌گی ها، بسه!

ساسان صدایش را مانند زنان نازک کرد و کولی‌وار گفت:

_از ترس مرگه خواهر! نمی‌دونی این فرهاد جز جگر زده چه عزرائیلیه...

به دنبال این حرف، مشتش را روی سینه کوبید و بعد آن را روی سینه‌اش کشید و در همان حال ادامه داد:

_الهی که به زمین گرم بخوره، الهی که...

شیرین یک آن وحشت زده تکانی خورد، لبخندی که به خنده تبدیل شده بود، جایش را به اخم داد و میان حرف ساسان اعتراضش را نشان داد:

_نگـــــو

ساسان به سرعت سرش را برگرداند و با چهره‌ی جدی و غضبناک شیرین مواجه شد. ماشین را کنار خیابان نگه داشت و به چهره‌ی شیرین با دقت نگریست. کاملا جدی بود! شک نداشت که از حرفش ناراحت و عصبانیست، ابروهایش آرام آرام بالا رفت و بهت زده به شیرین نگاه کرد، این واکنش شیرین تنها یک دلیل داشت! آیا درست حدس زده بود؟ در دل دعا می‌کرد که حقیقت داشته باشد.


romangram.com | @romangram_com