#احساس_آرام_پارت_297

_الان دیگه باید یه چیزایی از زبون اینجا رو بفهمی! پس هر چی از صحبت‌های ریچارد فهمیدی رو بگو

شیرین همچنان دلخور و با چشم‌های ریز نگاهش می‌کرد. ساسان ماشین را به کنار خیابان هدایت و توقف کرد، بعد کامل به طرف شیرین برگشت:

_تو پاکی و نجابت تو شکی ندارم شیرین، اما به ریچارد شک دارم! آدم درستی نیست و به قول ما ایرانی‌ها ارازلی زندگی می‌کنه. قسم می‌خورم که تو برام خواهر نداشته‌امی، می‌خوام اگه حرفی بهت زده حقش رو کف دستش بذارم

دلخوری شیرین کمتر شد، نگاهش را به خیابان کشید و به چشم‌هایش اجازه‌ی باریدن داد. آهی کشید و حرف‌های ریچارد را برای ساسان بازگو کرد، ساسان دوباره ماشین را به حرکت درآورد و به نشانه‌ی تشویق سرش را کج کرد و ابرو بالا انداخت:

_خوبه! پیشرفتت عالی بوده، فرهاد بفهمه...

لبخند پررنگی زد که چشم‌هایش بسته و گونه‌هایش برجسته شد، سپس با انگشت روی گلویش خطی کشید و ادامه داد:

_ گردن هر دومون رو می‌زنه

شیرین لبخند کم جانی زد، ساسان که دید موفق شده حالش را عوض کند ادامه داد:

_یادم باشه رفتیم خونه وصیتنامه ام رو بنویسم، تو هم بنویس برات خوبه، نه ‌نه ببخشید اشتباه شد، برای تو خوب نیست ضرر داره...


romangram.com | @romangram_com