#احساس_آرام_پارت_296

_خودم می‌رسونمت...

ساسان که آرامش را در چهره و صدای آن دو دید به میان حرفش آمد و گفت:

_ خودم می‌برمش، تو به کارا برس بعد بیا

فرهاد اما دلش می‌خواست خودش شیرین را همراهی کند، ولی حتی شیرین نخواست که او همراهی‌اش کند و از ساسان درخواست کرد، بنابراین سکوت کرد و خود را عقب کشید، به سمت پنجره رفت و پاکت سیگارش را از جیب بیرون کشید، شیرین همچنان با بغض و گریه تمام حرکاتش را زیر نظر گرفت و وقتی فرهاد اولین پک را به سیگارش زد او هم کیفش را برداشت و به همراه ساسان از اتاق خارج شد.

سوار ماشین شدند، ساسان هم‌زمان که استارت می‌زد پرسید:

_ریچارد چی می‌گفت؟

شیرین دلخور نگاهش کرد که ساسان ماشین را به حرکت در آورد و گفت:

_منظور بدی نداشتم اینجوری نگاهم نکن

نفسی گرفت و در حالی که نگاه کوتاهی به آینه‌ی بغل ماشین انداخت تا بپیچد ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com