#احساس_آرام_پارت_295

شیرین تند سرش را بالا گرفت و با تعحب و سوالی پرسید:

_ فرهــــاد؟!

و کاسه چشمانش از اشک پر شد، فرهاد ادامه داد:

_ هان چیه؟! نکنه می‌خوای انکار کنی که اینقدر به این پسره رو دادی که مرتیکه با صمیمیت بیاد رو به روت اینجا بایسته و بهت لبخند ژکوند تحویل بده؟! ببین چی می‌گم شیرین تا وقتی طلاقت ندادم و برنگشتی ایران حق نداری از این غلطا بکنی وگرنه...

ساسان میان حرفش پرید:

_ چی داری می‌گی تو؟! خودت که ریچارد رو میشناسی، چرا به این دختر گیر الکی می‌دی؟!

از حرفهای سنگین فرهاد بغض بدی در گلوی شیرین نشست همانطور با چشمانی پر از اشک به فرهاد نگاه کرد و با صدای لرزانی به ساسان گفت:

_ساسان... می‌شه منو برسونی خونه؟!

آنقدر مظلوم و دردمندانه این جمله را به زبان آورد که در کسری از ثانیه فرهاد خشمگین تبدیل به مردی آرام شد، دستش را به میز گرفت و پایش را عقب برد، زل زده در چشمانی که همچنان تیر نگاهش، قلبش را نشانه گرفته بود ساکت و آرام نفس عمیقی کشید و دلخور گفت:


romangram.com | @romangram_com