#احساس_آرام_پارت_293
ریچارد که از رفتار تند فرهاد شوکه شده بود سعی کرد یقه اش را از دستان فرهاد بیرون بکشد:
_گفتم که ما کاری نمیکردیم، فقط حرف میزدیم
انگار ریچارد متوجه عصبانیت فرهاد نمیشد که حرفش را دوباره تکرار کرده بود! فرهاد مشتش را آماده کرد که در دهان ریچارد فرود آورد که با صدای ساسان در نیمه راه متوقف شد.
_اینجا چه خبره؟! چیکار میکنی فرهاد؟!
ریچارد فرصت را غنیمت شمرد و یقه اش را از دست فرهاد خارج کرد و به سمت ساسان رفت و با عصبانیت گفت:
_ این رفیقت دیوانهست
ساسان که از اصل ماجرا بی خبر بود، نگاهش کرد و تا خواست سوالی بپرسد ریچارد به سرعت اتاق را ترک کرد. بنابراین رو به فرهاد پرسید:
_ میگم اینجا چه خبره؟! صدای فریادتون کل واحد رو پر کرده بود
فرهاد به جای جواب به سرعت به سمت شیرین رفت و بازویش را گرفت، با چشمهایی به خون نشسته از میان دندان های به هم کلید شده گفت:
romangram.com | @romangram_com