#احساس_آرام_پارت_292
_ هی پسر، چرا اینقدر عصبانی هستی؟! اتفاقی افتاده؟!
فرهاد که چشم از شیرین برنمیداشت با این حرف ریچارد سرش را با شدت به سمت ریچارد که حالا دقیقا کنارش ایستاده بود و دست راستش را روی کتف فرهاد گذاشته بود کج کرد و دندانهایش را روی هم فشرد، نگاه تندی به دست ریچارد انداخت و مجددا به چشمهای آبی و خندانش زل زد، ریچارد که موقعیت را بدتر از حد تصورش دید دستش را از روی کتف فرهاد برداشت و اینبار جدی شد:
_ مشکلی پیش اومده پسر؟!
فرهاد دستش را مشت کرد و آرام بالا آورد، اما دستش به نیمههای راه که رسید انگشت اشارهاش را از مشتش بیرون کشید و روی سینه ی ریچارد قرار داد و چندین ضربه آرام به سینه ی ریچارد زد و در همان حال گفت:
_ نمیخوام با زنم صمیمیتی داشته باشی ریچارد، از زن من فاصله بگیر، یک بار برای همیشه میگم اگر یک بار دیگه فقط یک بار دیگه تو رو اطراف زنم ببینم چه عمدی چه تصادفی، بلایی به سرت میارم که هیچ وقت یادت نره، تا بفهمی هیچوقت به یه زن متاهل اون هم ایرانی نزدیک نشی، فهمیدی؟! پســـــر...
پسر را کش دار تلفظ کرد و نگاه خشمگینش را به چشمان ریچارد دوخت، ریچارد دستانش را به علامت تسیلم بالا برد و جواب داد:
_اوه پسر، سخت نگیر، ما فقط داشتیم حرف میزدیم، که البته شیرین اصلا متوجه ی صحبتهای من نمیشد! آروم باش پسر
فرهاد چشمهایش را روی هم فشرد تا به خود مسط شود، ولی با تصویری که از صمیمیت ریچارد کنار شیرین دیده بود آرام شدنش غیرممکن بود، بنابراین چشمهایش را باز کرد و با عصبانیت یقیه ی پیراهن ریچارد را به دست گرفت و فریاد زد:
_وقتی میدونی متوجه حرفهات نمیشه، چرا میای و باهاش همصحبت میشی؟!
romangram.com | @romangram_com